جــنــگــــ زده

می نهم پریشانی بر سر پریشانی

جــنــگــــ زده

می نهم پریشانی بر سر پریشانی

بنویسید که بد بودم و جارم بزنید ...
پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید !

×××

یک نفر آدمم و چند نفر غمگینم.

آخرین نظرات

خیر در کار جهان نیست ، تو هم شر برسان ...

شنبه, ۶ تیر ۱۳۹۴، ۰۷:۲۴ ب.ظ

الان ، یعنی درسد همین چند لحظه پیش ، همان دایی تازه دامادم آمد خانه مان و یک سری چیز آورد برای ننه مان که به شما فوضول ها ربطی ندارد .

دایی جانِ من ( جان من منظورم اینست که دایی جانی که مال من است ) یک تیپی هم برهم زده بود که بسیار اوف داشد و معلوم بود سلیقه ی زن دایی فری نیسد.

بعدش هم گفد این جمبه که می آید شاید عقدمان باشد ( قاعدتا استاتوس زن دایی فری باید باشد "شاید این جمبه بیاید شاید" :| ) پس از همین الان لاکت را بزن لباس هایت را هم بخر :|

دایی جان چرا انقدر هولی حالا ؟ همین دیروز نامزدی بود :| یکم فرصت و فاصله باشد یک دوران نامزدی هم داشده باشید لااقل :|

دوران نامزدیمان را قبل از نامزدیمان گذراندیم که به شما مربوط نیسد دیگر -_-

دایی ولی من جدی نمیگیرم جمبه ی این هفته را :/ باز داری اسکلم می نمایی -_-

چرا  جدی نمیگیری؟ بعدش زنگ نزنی مزخرف ببافی که من آمادگی عروسیت را ندارم ( آمادگی دامادیش را ندارم البته :| )

دایی پروسه را مقداری طولانی تر کن ، دلیلی ندارد انقدر سریع پیش می روی :|

بقیش را هم نمی گویم بمانید توی خماری و خلسه .

×××

از لحن صدای دایی میشد فهمید که خیلی خرذوق اسد و همچنین از لحن همان صدا معلوم بود که ساعتی پیش در خانه ی زن دایی فری بوده اسد و از آنجا می آید -_- 

هنوز سخت است به کسی که 5 سال از من بزرگتر است بگویم زن دایی :| زن دایی یک ابهتی دارد و شوخی بردار و بچه بازی نیسد :|

احتمالا همان "فری" خالی صدایش بزنم =_=

×××

اینکه من الان توی نت پلاسم و کسی نیسد که جمعم کند یعنی اینکه که خانواده رفده اند بیرون خرید کنند -_-

از آنجاییکه من خیلی دخدر خوب و حرف گوش کنی هسدم و خانواده ام از داشدن من خیلی خرسندند - و هر روز و هر شب شکر حق تعالی را از این بابت به جای می آورند - و اصلا هم لاف نمیزنم و قپی نمی آیم - در را به روی دایی جانم باز نکردم و بعد از اینکه به تیلیفون خانه مان تیلیفون زد در را باز کردم .

این قسمت مسخره اش را هم گفدم که حالتان گرفده شود حالا که نظر نمیگذارید -_-

یا الیها الذین نظر نمیگذارید

دانه دانه حال هایی که با پست های وبلاگم کردید ( چه جمله ی زشدی شد :| ) را از حلقومتان میکشم بیرون روز قیامت .

×××

حال اعصاب همه ی ما خوب است ... میخوای باور کن میخوای باور نکن  ...




موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۴/۰۴/۰۶
D:

نظرات  (۱۱)

۰۸ تیر ۹۴ ، ۰۹:۳۶ آدم ارغوانی
این کامنت صرفا جهت حلال شدن دانه دانه حال هاییست که با پست های وبلاگتان میکنیم و هیچ ارزش دیگری ندارد :|
+مخصوصا اعصاب بنده :|
پاسخ:

آفرین ، یادم باشد سره پل صراط یک آبنبات چوبی برایت کنار بگذارم

-_-

چون من الان 18 سالمه و هیچ کدام از دو برادر محترمم عروسی نکرده اند، اگر برادر بزرگم همین الان هم اراده کند، فرزند اش با من بیست سال مختلف است.
خوب من هم که از اون مرد ها نیستم که در 30 سالگی با یک دختر شانزده یاله ازدواج می کنند که!
من از اون مرد ها میشوم که در 30 سالگی با یک دختر 28 س اله ازدواج میکنند.
که در این صورت همسر محترمه ی من با برادر زاده ی پدر سوخته ی من 18 سال مختلف میشوند که دیگر از این مشکلا پیش نیاید.
حل شد حالا؟
پاسخ:

       خب من که این حقایق رو درمورد یو نمیدونسدم :|

بلی حل شد -_-

تو خودت هم در سن 30 سالگی بخواهی آن دخدر شوزده ساله هم بخواهد خیلی ضایع میشود 14 اختلاف سنی :|

موتچکر -_-

پانی جان نوشته هاتو خوندم تو سبک خودت خیلی خوبه عزیزم به نوشتن ادامه بده دوستم♥♡♥♡♥♥♡♥♡♥♡
پاسخ:

       فداااااات بشم :****

ادامه میدم ! دهن همه رو سرویس میکنم -_-

پانی جان به نوشتن ادامه بده عالی مینویسی عزیزم ♥♡♥♡
پاسخ:

قربونت برم عشقولیم :****

تقریبا همه رو تو گروه گفدم :))))))))

یعنی اول اینجا می نویسم بعد میام تو گروه میگم :))))))))

از من ب تو نصحت..اینجا هیچی نداره و نمی تونی لباس و اینا بخری....برو اصفهان..
سر عروسی آجی و داداشم کسی ب فکر آمادگی من نبود..جوری ک دو روز بعد از اینکه امتحانامون تموم شد عروسی داداشم بود و من نمی دونستم چی کار کنم اینقد وقت کم بود...
بعد ک تموم شد عروسی ب این نتیجه می رسی ک نیازی نبود اینقد وسواس ب خرج بدی و....(کلمه یادم نمیاد نمی تونم منظورم رو بگم..تو خودت ی جوری بفهم منظورم چیه)و اصن اون وسط هیشکی ب تو توجه نمی کنه اصن!
پاسخ:

باو اصف هم چیزی نداره ، گرونن و اجق وجق :|

ولی دهکرد سیتی یه دوسه تا مغازه پیدا کردم ، فقط در وصف لباساشون بگم اووووووووف یه جیگرایین ^_^

خیلی بده آدم عروسی دایی و عمو و خاله و خواهر وبرادرش رو نفهمه چجوری تموم شد ...

چرا باور کن چون زن دایی فری دوتا خواهر تو رنج سنی من داره خیلی چیز مهمیه ... خیلی !

منظورتم فهمیدم -_- من خیلی آدم فهمیده ای هسدم -_- این را بفهم -_-

۰۶ تیر ۹۴ ، ۲۲:۴۶ اقای روانی
:)))) زنده باشه داییتون همیشه
پاسخ:
متشکر ، پاینده باشید همیشه :))))
آری، دایی چیز خوبیست.
من با زن عموم وضعیت مشابه دارم، چه وضعیتیست آخر!
البته خوبیش اینه که همسر محترمه ی آینده ی من با بچه های داداشام از این مشکلا نداره.:دی
پاسخ:

معلوم نیست چه وضعیتیست آخر ! :))

کامنتت توضیحات بیشدری می طلبد چون من جمله ی آخر را نفهمیدم :-" چرا مشکل ندارد خب ؟ :-"


۰۶ تیر ۹۴ ، ۲۲:۱۱ ❀◕ ‿ ◕❀ zizigolu
فری مخفف فرنوشه؟!
فریناز؟
فرناز؟
فریبا؟!
:|
پاسخ:

  سکرته -_- خصوصی بهت میگم -_-

باور کن دکترا که سراغ دارم درست و حسابی اند :|
پاسخ:

اگه درسد حسابین پس چرا خودت نمیری پیششون :|


۰۶ تیر ۹۴ ، ۲۰:۲۴ ♛ ♛ آرین ♛ ♛
سر پل سراط سد معبر نکن خانم |:
پاسخ:

به تو ربطی ندارد آقا :| از صاحابش اجازه گرفدم -_-

۰۶ تیر ۹۴ ، ۱۹:۲۹ مستر نیمــا .
خسیس:)))))))))))))
خو حالا یه حالی کردیم دیگه چرا کوفتمون میکنی؟
پاسخ:

دقت نکردی مسترنیما

عرض کردم " یا ایهاالذین نظر نمیگذارید "

شما گذاشدی پس تبصره شامل حال شما نمی شود ، با خیال راحت رد می کنید ایستگاه من سره پل صراط را -_- ولی بقیه ی ایستگاه ها را تضمین نمیکنم -_-

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">